تبليغاتX
سما
دوشنبه بیستم اسفند 1386
سه پرسش

سه پرسش

 

روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود، باهيجان نزد او آمد و گفت: سقراط ميداني راجع به يکي از شاگردانت چه شنيده ام؟ سقراط پاسخ داد: "لحظه اي صبرکن. قبل ازاينکه به من چيزي بگويي از تو مي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي." مرد پرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.

اولين پرسش "حقيقت" است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد جواب داد: "نه، فقط درموردش شنيده ام." سقراط گفت: "بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبر درست است يا نادرست. حالا بيا پرسش دوم را بگويم، پرسش "خوبي" آنچه را که در مورد شاگردم مي خواهي به من بگويي خبر خوبي است؟" مرد پاسخ داد: "نه،برعکس…" سقراط ادامه داد: "پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي در مورد آن مطمئن هم نيستي بگويي؟" مرد کمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد: "و اما پرسش سوم "سودمندبودن" است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟" مرد پاسخ داد: "نه،واقعا…" سقراط گفت: "اگر مي خواهي به من چيزي را بگويي که نه حقيقت دارد و نه خوب است و نه حتي سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من مي گويي؟"


« سعی کنیم قبل از گفتن هر حرفی وانجام دادن  هر کاری ، این سوالها را مرور کنیم... با کمتر از ۵ ثانیه، جلوی پخش شدن حرفهای بی معنی زیادی را خواهیم گرفت».

 

نوشته شده توسط سید محمد در 7:25 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم اسفند 1386
قدرت کلمات
با سلام

 برخی از کلمات انقدر قدرت دارند که ما اگر بتوانیم از انها بجا وبه موقع استفاده کنیم می توانند تحولات شگرفی در زندگی ما بوجود بیاورند. مثل کلمات وجمله داستان امروز:

                                                       گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد.

                               امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

از اینکه مدتی طولا نی نبودم ودوستان زحمت می کشیدند ومی امد ند از همشون معذرت می خوام اخه درگیر کنکور ارشد بودم. انشا الله از امروز مرتب می ایم قول می دهم . در ضمن برا م دعا کنید قبول شم .
                                                
                                                                                      تا سلامی دیگر بدرود.
نوشته شده توسط سید محمد در 18:59 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم آذر 1386

 كينه و نفرت

 

معلّم یک مدرسه به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هرکدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به مدرسه  بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به مدرسه آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود.

 معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟ »

بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:

«این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ »

 

شما هم چون یک مدتی نبودم کینه به دل نگیرید

نوشته شده توسط سید محمد در 23:59 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

                  

 نمی دانم چه کنم ؟

                         وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند

 

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است

 

وقتی به راستی سخن گفتم گفتند دروغ است

 

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

 

وقتی گریستم گفتند کودکانه است

 

نمی دانم چه کنم؟

 

 

 

نوشته شده توسط سید محمد در 14:47 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم مهر 1386
ارزو
آرزو ________________________________________ يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و......... اجي مجي لا ترجي و آقا 92 ساله شد! نتيجه گيري اخلاقي: 1. قبل از ارزوكردن فكر كنيم. 2. دعا كنيم گير يك پري « خٌل » نيفتيم
نوشته شده توسط سید محمد در 23:11 | | لینک به این مطلب
جمعه نهم شهریور 1386
سلام

می دونم چند  مدتی نبودم نار احت نشدید

حالاهم که امده ام   برای شیرینی کام شما یک داستان کوچک جالب می گذارم بخونید ولذت ببرید.

از هیچ همه چیز بسازید.

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

 

نوشته شده توسط سید محمد در 23:3 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
dont forget

هميشه به خاطر داشته باش چيزي كه تو را ناراحت مي كند فراموش كني.

اما هرگز فراموش نكن خاطره اي كه تو را خوشحال مي كند.

هميشه به خاطر داشته باش دوستاني كه خيانت مي كنند را فراموش كني.

اما هرگز فراموش نكن خاطره كساني را كه به تو وفادارند.

هميشه به خاطر داشته باش كه مشكلاتي كه گذشته اند را فراموش كني.

اما هرگز فراموش نكن كه به ياد داشته باشي لطف و بركت الهي که  هر روز مي آيد
نوشته شده توسط سید محمد در 1:36 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
3964وپیش بینی

عدد عجيب 3964  وپيش بيني جام جهاني 2010

 

برزيل در سال 1994 قهرمان شد قبل از ان در سال 1970 قهرمان شده بود اگر 1970را با 1994 جمع كنيم ميشود 3964                     

المان در سال 1990قهرمان شد قبل از ان در سال 1974 قهرمان شده بود اگرسال1990را با 1974 جمع كنيم ميشود 3964

                             

ارژانتين در سال 1986قهرمان شد قبل از ان در سال 1978 قهرمان شده بود اگر سال1986 رابا سال1978 جمع كنيم ميشود 3964

 

برزيل در سال 2002 قهرمان شد قبل ازان درسال 1962 قهرمان شده بود اگرسال 2002رابا 1962 جمع كنيم مي شود 3964

 

با اين حساب درسال2010 تيمي قهرمان مي شود كه در سال1954 قهرمان شده زيرا اگر3964 را از 2010 كم كنيم عدد1954 بدست مي ايد .

 

درسال 1954 المان قهرمان شده است .

 

ترجمه شده از سايت  : http://www.berro.com
نوشته شده توسط سید محمد در 1:15 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پنجم تیر 1386
کوسه

 

ژاپني ها   ماهي تازه و بانشاط را دوست دارند،

اما اب هاي  ژاپن  به اندازه كافي ماهي ندارد  

 

قايق هاي ماهيگيري راه زيادي را مي پيمايند تا به اب هاي ازاد برسند وماهي بگيرند اما موقع بازگشت ديگه ماهي ها تازه نيستند وانها ماهي تازه مي خواهند.

 براي حل اين مشكل قايق هاي ماهيگيري مجهزشدند به فريزر وانواع وسايل سرما ساز ،.به محض صيد ،  انها را منجمد مي كردند ،اما ماهي فريز شده مطابق ميل وذائقه ژاپني ها نبود .

بنابراين قايق هاي ماهيگيري مخزن هايي در قايق خود نصب كرده ند تا ماهي ها  را را  درون مخزن پر از اب قرار بدهند، ماهي ها تاموقع برگشت زنده  مي ماندند    اما چون  مدت طولاني حركتي   درون مخزن نداشتند ،   

ژاپني ها  باز هم اين ماهي ها را به قيمت نازلي مي خريدند ند چون دائقه ژاپني ها تشخيص مي داد ماهي تازه با ماهي اي  كه به مدت طولاني بي حركت بوده .

شما چه راه حلي پيشنهاد مكنيد؟

اما راه حل

 براي حل اين مشكل شركت هاي ماهيگيري كوسه كوچكي را توي مخزن  رها مي كنند . كوسه ماهي ها ي كوچك را مي خورد وماهي ديگر  براي زنده ماندن مي جنگند وفرار مي كنند تا رسيدن به مقصد انها بي حركت نيستند وماهي هاي شاداب و زنده اي هستند.

   ما هم در زندگي گاهي به كو سه اي نياز داريم تا ما را به حركت وادار كند تا شاداب وسر زنده و فعال باشيم.

 

ترجمه شده از سايت        http://www.berro.com

نوشته شده توسط سید محمد در 1:20 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیستم خرداد 1386
پیام

اگر مايليد پيام عشق را بشنويد ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنيد.

 

امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما

هستند بفرستيد  همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد

 شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند

 نگهداری کنيد.

نوشته شده توسط سید محمد در 8:42 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دهم خرداد 1386
جملات منفي

 

 

تاثير جملات منفي در زندگي

 

داستان:

روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با

هم مسابقه ي دو بدهند هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود

  جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...

 و مسابقه شروع شد کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي, راستش

بتوانند به نوک برج برسند.شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:
 "
اوه,عجب کار مشکلي
"
اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند...

يا:هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه

  قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند جمعيت هنوز ادامه مي دادند,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه
 
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... اين يکي نمي خواست منصرف بشه بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شد ند به جز اون قورباغه كوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد

  اونا ازش پرسيدند : راز موفقيتت چيه؟

 و مشخص شد که...برنده ي مسابقه کر بوده
 

نتيجه ي اخلا قي اين داستان

   هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند  

نوشته شده توسط سید محمد در 20:55 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
سوال های بدون جواب
 

سوال های بدون جواب

 در اين پست مي خواهم سوالاتي را مطرح كنم كه ما همه روز با انها مواجه مي شويم اما پاسخي براي انها نداريم.

1.   چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

2.   چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

3.   چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنند؟

4.   چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟

5.   چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

6.   چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟

7.   اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

8.   تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟

9.   شعر گاو حسن كه شنيديد حالا  گاو حسن که نه شیر داره و نه پستون چه جوری شیرش رو بردن هندستون ؟

10.  چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟وغيره ........  .

                                    

                                                                

 

 

نوشته شده توسط سید محمد در 8:59 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386

چيزهايی که خداوند از تو سوال نمی کند .

۱- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه اتومبيلی سوار می شدی‏، بلكه از تو خواهد پرسيد كه چند نفر را كه وسيله نقليه نداشتند به مقصد رساندی؟

۲- خداوند از تو نخواهد پرسيد زير بناي خانه ات چند متر بود، بلكه از تو خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟

۳- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه لباس هايی در كمد داشتی، بلكه از تو خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندی؟

۴- خداوند از تو نخواهد پرسيد بالاترين ميزان حقوق تو چقدر بود، بلكه از تو خواهد پرسيد آيا سزاوار گرفتن آن بودی؟

۵- خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلكه از تو خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادی؟

۶- خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست داشتی، بلكه از تو خواهد پرسيد براي چند نفر دوست و رفيق بودی؟

۷- خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه ای زندگی می كردی، بلكه از تو خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار كردی؟

۸- خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو به چه رنگ بود، بلكه از تو خواهد پرسيد كه چگونه انسانی بودی ؟

9-     خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا ايقدر طول كشيد تا به جست و جوي رستگاری بپردازی، بلكه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

نوشته شده توسط سید محمد در 9:44 | | لینک به این مطلب
جمعه سی و یکم فروردین 1386
همه مشکل دارند

 

همه مشکل دارند

 

همه مشکل دارند. هیشکی نیست که ناراحتی نداشته باشه. اما...

1.    یکی غصه میخوره و   که چرا باباش براش پژوی 206 نگرفته، اون یکی ناراحته که امروز کسی اونو واسه کارگری نبرده.

2.    یکی غصه میخوره چرا نتونسته با دوست دخترش بره اسکی.  اون یکی ناراحته که چرا چند سالي  میشه نتونسته بره دهشون و نامزدش رو ببینه. آخه ...

3.    یکی غصه میخوره که چرا امسال نرفته اروپا یکی دیگه ناراحته که چرا نتونسته چند سال بچه شو ببره شهر بازی.

4.    يكي اعصابش خورده چرا معدلش بيست نشده يكي ديگه ناراحته كه چرا هفت نگرفته تبصره بزنه.

 

 خلاصه همه مشکل دارند.

 

 تازه. شما اصلا نمی تونید بگید که ناراحتی کدوم یکی بیشتره.

 

 

                                       

                                      

نوشته شده توسط سید محمد در 9:2 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

يك نامه ي جالب

 

روزي مردي به سفر مي رود. و به محض ورود به اتاق خود در هتل، متوجه مي شود که آن هتل به کامپيوتر مجهز است. تصميم مي گيرد به همسرش ايميلي بزند. نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اين که متوجه آن شود نامه را مي فرستد.
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي، زني که تازه از مراسم خاکسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ کامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چک کند.

اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي کند و بر زمين مي افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد.
گيرنده : همسرم
موضوع : من رسيدم
تاريخ : 1 اگوست 2005
"
مي دونم که از گرفتن اين نامه غافلگير شدي. راستش آنها اين جا کامپيوتر دارند و هر کسي به اينجا مياد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته. من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم. همه چيز براي ورود تو رو به راهه. فردا مي بينمت. اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه."

 

منبع:اينترنت

 

دوستان لطف كنيد نظر بديد نظرات شما  من رابر ادامه كار دلگرم مي كند

 الهي هر كس نظر ميده به همه ارزوهاش برسه . امين      

نوشته شده توسط سید محمد در 9:20 | | لینک به این مطلب
P align=center>